روزگار دنیا

هر کجاه هستم و باشم آسمان مال من است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٩ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط دنیا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٩ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |

اشکم را با درختان گفتم      درختان آه کشیدند

 

 

دردم را با چشمه گفتم       چشمه اشک از دیده ریخت

به مرغ نغمه خوان گفتم  غمزده شد و خاموش گشت

به ستاره درخشان گفتم   با چشمکی جواب داد

به گلی که در میان علفها   زیر پای من پنهان بود گفتم

و به گلی که بالای دیوار   روی سر من آویزان بود گفتم

بی درنگ گلهای چمن بر  من دلسوزی کرددند و با عطر خود دردم را تسکین دادند

آه اکنون که همه ی طبیعت اینگونه با من همدردی میکنند و اشکهای مرا روی

بالهای خود میریزند،  بگو ای آنکه مایه ی ریختن این اشکهایی

تو نمی خواهی دردم را بشنوی؟ و نمی خواهی  تسکینم دهی؟

چه پرسش بیهوده ای، می دانم که نمی خواهی؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٤ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط دنیا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط دنیا نظرات () |

دوستان مهربانم...

 

وقتی غمگین و ناراحت هستید و از اینکه به چیزی که میخواستید

 

نرسیدید..محکم بنشینید و خوشحال باشید که خداوند در فکر چیز

 

بهتر برای شماست..

 

                                   ....

 

دوستان خوبم..

 

من دارم برای مدتی میرم...

 

میرم به دنبال زنده کردن باورهایم...

 

به دنبال آرزوهایم...

 

وقتی بدست آووردم به پیشتون بر میگردم و با شما قسمت میکنم...

 

.....همیشه  سر سجاده نمازم برای سلامتی تون دعا میکنم و

 

از خدا میخوام به تمام آرزوهایتون برسید...

 

عید را بهتون تبریگ میگم و امیدوارم شما هم روزی به خونه خدا

 

بروید...

 

فراموشم نکنید. دنیابامن حرف نزن

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |

دلم می خواهد خواب هایم به شقایق بپیوندد . به پروانه هایی که بوی پرواز دارند
بهار آمد و کودکی غمگین است . چشم های اشک آلودش شوق دیدن خوابی را دارد که پُر از شقایق های یک دست است . دلم برای او می سوزد که حتی پروانه ای در خواب او نمی گنجد

بغض کرده ام . می خواهم گریه کنم .

می خواهم خوابم پر از لبخند کودکانی باشد که عاشق شقایقند...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط دنیا نظرات () |

می خواهم سفر کنم به سوی تو

 

به شهر تو در دیاری که دیگر غریب نباشم

می خواهم پارو بزنم

بروم از شهر خویش

... دریایی نیست

تو دریای من شو

پرواز می کنم

تنها می روم که تنهایی تنها نماند

از سرزمین چشمها می گریزم

که حصار فاصله ها را بشکنم

بر دو رنگی خط بطلان بکشم

دوست بدارم و عاشق نباشم

در پشت میله ها مانده ام

زندانم چیست؟؟؟

خیال است یا واقعیت؟؟؟

سرزمین آرزوها کجاست؟؟؟

سرزمین آرزوها کجاست؟؟؟

...می دانم مسیری نیست

... تو راه من شو

شاید برسم....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط دنیا نظرات () |

تمام رویای کاغذیم
کنار آتش سرد نگاه تو سوخت
و من از قلب خاکستریت
دوستت ندارم را
دست کم گرفته بودم
چقدر فاصله جلوتر از عبور تو
قدم برمیدارد
مرا به حال خود بگذار
که عشق نه زمین میخواهد نه زمینه
هنوز هم نیامدنت را نشنیده میگیرم ...
نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |


Design By : Night Skin